آسمان است اینجا... جایی برای پرواز همه...

زندگی چیست جز اندیشیدن و زیستن با آن اندیشه ها......

آسمان است اینجا... جایی برای پرواز همه...

زندگی چیست جز اندیشیدن و زیستن با آن اندیشه ها......

سلام
خیلی خیلی خوش اومدید
منتظرتون بودم...

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

بچه تر که بودم... خدا رو مثل آدم بزرگی میدونستم که از توی آسمون نگاه میکنه. روی یه گلیم ساده نشسته با یه پشتی ساده تر و هروقت ما میخوایم کاری انجام بدیم که لازمه بببنه یا دعایی میکنیم که لازمه بشنوه... به کار ما دقت میکنه و مستقیم بهم نگاه میکنه... همیشه یه لبخند ملیح داره.  اگر کار خوبی کنم یا دعا داشته باشم. لبخندش بیشتر میشه. اگر چیزی رو بشکنم، فقط نگام می کنه و دیگه لبخند نمیزنه ولی عصبانی هم نمیشه.... تا اینکه بندازتم جهنم. حتی اون موقع هم بازم اعصابش خورد نیست و بدون لبخند میندازتم جهنم...

کم کم که اومدم جلو بهم گفتن که خدا جسم نیست. تمثل هم نداره اوصافش از خودش جدا نیستن. حتی اوصافش از همدیگه هم منفک نیستن. همه جا هست چون ذاتش مکان پذیر نیست ولی هیچ جا هم نیست. نه در زمان است و نه مکان. در عین‌حال به هیچ چیز هم شبیه نیست. تازه نباید در کنه خدا فکر کرد...

الانا یه وقت هایی اگر بخوام توی نماز به خدا تمرکز کنم... آخرش به خودش توجه نمیکنم، و همیشه خودم رو در یک حجابی دورتر از خودش میدونم. به خودم توجه میکنم که اونجا ایستادم...خجالت هم میکشم که به خودم بگم خدا الان توجه خودش رو مصروف من میکنه، البته اینها دلی اند و از حیث اعتقادی میدونم که اوست آنکه لا یحجبه شی عن شی... پس میگم که خدایا من میگم، تو هم قاعدتا میشنوی، اگر میشنوی لطف توئه والا من هیچی نیستم....مثل کسی که توی دشت صدای عبور باد از لابه لای برگ های بی شمار درخت رو میشنوه، درخت باید بر خودش از باد بلرزه و اون شخص هم این رعشه طبیعی درخت به گوشش میخوره، درخت را یارای نجنبیدن در مقابل باد نیست و رسیدن صدای جنبیدنش به مستمع هم حسنی برای درخت نیست. مستمع میشنوه چون نمیشه نشنید....

یه موقع هایی که مستقیم تر میخام باهاش حرف بزنم و دلمو میزنم به دریا که با خود خودش روبرو بشم، نمیدونم واقعا خدا رو چطور در نظر بگیرم؟!!! 

بگم نیروی ماورائی قادر تام و تمام غیر قابل دیدن؟ نور مطلق که ساطع میشود و حجاب الهی اش مانع رویت است؟ یا ...

دوست دارم خدا رو به غیر اوصافش هم بشناسم... متوجه تکلیف ما بر عدم تفکر در ذات الهی هستم

میخام بدونم شما وقتی میگید"خدا" چه چیزی توی ذهنتون میارید؟ روبروتون چی رو قرار میدید؟ عینی و توصیفی میخام

دلم برای خدای ملموس و نزدیک به خودم در کودکی تنگ شده، ابهام در خدا در بزرگسالی،من رو از راحتی با خدا  و دوست داشتن های بچگیم دور کرده. شما وقتی میگید" خدایا دوستت دارم" چه جوری دوستش دارید؟ مثل جنس دوست داشتن برادر و  خواهر و والدین؟ جنس دوست داشتن خدا چه جوریه؟ نمیخام بگید دوست داشتن با خوف و عظمت و ... ، سوالم در مورد همون دوست داشتنه اس؟ مثلا واقعا یه وقتایی دلتون تنگ میشه براش؟ وقتی توی یه جمع حسابی غرق خنده ای، یهو یادش میفتی؟ یا فقط وقتی ناراحتی یا یه چیزی میخای دنبالشی؟ دوست داری هر لحظه بخنده،؟؟؟؟

خدایا از خودت خیلی سوال دارم، دوستت دارم ولی نمیدونم اینجوریش درسته؟ خودت چه جوری هستی؟ چه جوری وقتی نمیتونم تصورت کنم واقعا بهت نزدیک بشم؟؟؟؟؟

خدا رو کی میشناسه....؟🙄


  • Esm .